|
By Samuel Beckett From The Novel The Unnamable
|
يزدان مي گفت ترانه هاي Nirvana چه بي معناست.
درست مي گفت.
Kurt Cobain ترانه ها را بيست دقيقه قبل از ضبط قسمت هاي Vocals پشت هم رديف مي كرده فقط براي اين كه ترانه اي داشته باشد آن قطعه موسيقي ي به خصوص كه قرار بوده ضبط بشود.
چيزي براي بيان كردن نبوده.
اجبار به بيان در حالي كه چيزي براي بيان كردن وجود ندارد.
اين همان چيزي ست كه بكت مي گويد و همان مغاكي ست كه هنرمند مدرن درش گرفتار است.
هفته ی قبل نه ، اما هفته ی قبل ترش با عباس عین علی و محسن ادهم رفته بودیم صوفی آباد : روستایی بعد از سرخه و نرسیده به سمنان. رفته بودیم به بارگاه شیخ علاءالدوله ی سمنانی. عباس گفت که شیخ دعای کسی را که برای اولین بار بر سر مزارش حاضر شده باشد ، همیشه با پادرمیانی اجابت می کند. دعا کردیم. باشد که شیخ پادرمیانی کند.
۱


سكوت ، عتيقه بود ، طناب ناقوس بود در دستِ يك مجسمه
بيژن الهي
۲
نخستین سفر هدایت به اروپا در اواخر سال های بیست بود. در آن ایام ، سورئالیسم و اکسپرسیونیسم ، و کاوش در ناخودآگاه آدمی ، و پذیرش اینکه ، دنیای ادبیات و عالم رویا به هم نزدیک اند ، هنوز شکل های ادبی مسلط در اروپا بودند. البته گرایش های دیگری هم وجود داشت. ولی هر نویسنده ای از بین جریان های موجود همیشه تاثیر آن جریان هایی را که برایشان آمادگی بیشتری دارد می پذیرد. جریان هایی که بر کار هدایت تاثیری مشخص نهادند در جاهایی دورتر از اروپا ریشه داشتند.
جامعه ی ایرانی در این لحظه از تاریخ ، میان دو عالم جادویی-مذهبی گذشته و دنیای افسون زده ی جدید ، در حال گذاری بود که آثار رومانتیک و رُمان رئالیستی را در اروپا پدید آورده بود. ولی ایران اگرچه زیر تاثیر مدرنیته قرار گرفته بود اما هنوز جامعه ای مدرن نشده بود ؛ و به دلیل پر بودنش از سنگینی های گذشته تمایلی به راسیونالیسم و آمپیریسم و سبک پردازیهای رئالیستی نداشت. برای هدایت دست یافتن به رمانتیسم ، که از میان دو جهان جاذبه ی جادو را ، البته به صورت حالتی از شیدایی خیالین ، برگرفته و نگاه داشته بود آسان تر بود. اما رومانتیسم وی سخت تر و بی رحمانه تر از کار در آمد چرا که جهان پیرامون وی تا بخواهی سخت و بی رحم بود. علاقه ای که وی به فولکلور ، حکایات ، خرافات ، خُلق و خوی مردم ، سرگذشت تاریخی ، رنگ و جلای محلی ، و ادبیاتی ملی ، به " زبان عامیانه " ، یا به سایه های مردگان و بازگشت مومیایی شده ها داشت از همین سنت برمی خاست.
با این همه ، نباید تصور کرد که اگر هدایت چند چهره را که سبب شدند تا وی امکانات تازه اش را بشناسد و گسترش دهد نمی شناخت هرگز می توانست بوف کور را بنویسد. و این چهره ها کسانی بودند که وجود عناصر کهن در قالب مدرنیته را به صورت کابوس و جنون ، به صورت پناه بردن به دنیای درون و جز خود کسی را ندیدن ، آزموده بودند.
از ناحیه ی رومانتیسم سیاه ، نخست به " تریاک خور " ها ، و به مقدم ترینشان بین " مدرن " ها ، که به گفته ی پل والِری بابِ " احوال روانی بیمارگون " را در ادبیات گشود ، یعنی به ادگار آلن پو باید اشاره کرد. دنیای مصنوعی و شبانه ی هدایت که پر است از رفت و آمد مرده های زنده ، دنیایی که در آن ، عشق ، بینابین واقعیت و تصویر ، زاییده ی وصلت مرگ و زیبایی است ، چیزی است که هدایت از ادگار آلن پو گرفته است. سپس به بودلر می رسیم که تاثیرش بر بوف کور خیلی بیشتر از تاثیری است که بر " شعر جدید " ایران گذاشته است. نه از رهگذر خیال پردازی ، که شاعر را با آن کاری نیست ، بلکه از راه تغییر بنیادی در حساسیت هنری : همان " انحطاطی " که هنوز هم سرکوفتش را به هدایت می زنند. همان گرایش اساسا شیطانی دنیای مدرن – که والتر بنیامین صحبتش را می کند – گرایشی که عنصر کهنه را می گیرد تا تغییرش دهد ، بر هر چیزی انگشت می گذارد تا جای پای مرگ و ملال را در آن نشان دهد ، گرایشی که به محض پس زدن حجاب نیازها ، چهره ی جنایت – و جنایتکار و لاشه ی مرده – را می بیند و نشان می دهد. همان تنهایی بنیادی بریدن از دیگران ، از موجودات ، از اشیایی که تا دستشان بزنی از هم می پاشند. با رابطه ای تازه با زن که ستایش مقید به تحقیر را با نفرت همراه می کند ؛ تلقی تلخ ، بی رحمانه و خشونت باری از عشق. جست و جوی نامتناهی در قعر ورطه ی شرّ ، آزادی کاویدن در آن و آرزوی این که کاش می توانستیم خداوندگار جهنمی اش باشیم. این نوع حساسیت هنری جدید در حکم همان تهیبود آغازینی است که بوف کور " اهریمن " اش را از آن می زایاند.
( بر مزار صادق هدایت ، یوسف اسحاق پور ، ترجمه ی باقر پرهام ، چاپ اول پاییز 1380 ، انتشارات آگاه )
و زندگی ی راک اَند رول وار ما همچنان ادامه دارد. منتها مدتی ست که نیاز به یک-جا-بودن دارم یعنی نمی خاهم که جاهای زیادی باشم مثلن در طول یک هفته. مدتی ست که نرفته ام شاهرود. از بعد از عید به این طرف بیشتر سمنان بوده ام. فقط یک هفته ای برگشتم تهران ، پیش خانواده ی عزیزتر از جان.
خانه ای گرفته ام اینجا ، روبروی پارک هفده شهریور. بالکن خوبی دارد. می شود توش نشست و سیگار کشید و ریه به گا داد و به درخت های بلند پارک نگاه کرد. گاهی دوستان می آیند. گاهی دوستان نمی آیند. یا دارم کتاب می خانم یا دارم می نویسم یا برای اینکه حواسم پرت بدشانسی ها نشود پورنوگرافی تماشا می کنم. جواب می دهد. مغز که در حالت فوران باشد بهترین راه حل تماشای پورنوگرافی ست. تصاویری تخت از یک یوتوپیای مصنوع و احمقانه. خوبی ش این است که می دانی چیزی که داری می بینی هیچ وقت اتفاق نمی افتد در حالت طبیعی ای که تو درش غرقی. پس بهش دل نمی بندی. نوعی چشم چرانی ی هیچکاکانه ست : از نوع پنجره ی پشتی ش یا انگار که افتاده باشی وسط نقاشی های فرانسیس بیکن. وه که چه لذتی دارد.
دیگر به ایمان رسیده ام که دارم با نوه هام می روم دانشگاه. گذشته از این دخترهای دانشگاه هم هر سال افتضاح تر می شوند. رغبت نمی کنم با اینها سر صحبت باز کنم حتا. انگار دانشگاه هر سال قبل از کنکور اطلاعیه ای چیزی چاپ کند و بگوید : بی ریخت ترین های شما را خاستاریم. با ما تماس بگیرید.
از شر این مهندسی ی عمران کوفتی که خلاص بشوم می روم از دوباره شروع می کنم به خاندن برای کنکور ، منتها نه برای این مزخرفات فنی. این بار می خاهم کارشناسی ی ادبیات انگلیسی را تجربه کنم. پنج الی شش سال است که عمران دارد ما را زجر می دهد. چه بسیار مرگ ها که مُرده ام.
امروز ششم اردی بهشت 1391 به مناسبت رسیدنِ زادروزم این ها را برای خودم به عنوان هدیه خریدم :
کتاب ها :
فرشته ی ماخولیا ( به همراه نامه ای از والتر بنیامین به گرشوم شولم ) ، جورجو آگامبن ، ترجمه ی مریم برقعی ، جزوه های گام نو – 7 ، چاپ اول 1389 تهران ، انتشارات گام نو
اتاق روشن ، رولان بارت ، ترجمه ی فرشید آذرنگ ، چاپ اول 1389 ، انتشارات حرفه نویسنده
سفر به انتهای شب ، لویی فردینان سلین ، ترجمه ی فرهاد غبرائی ، چاپ چهارم 1385 ، انتشارات جامی
شکسپیر معاصر ما ، یان کات ، ترجمه ی رضا سرور ، چاپ اول 1390 تهران ، نشر بیدگل
مکبث ، ویلیام شکسپیر ، ترجمه ی داریوش آشوری ، چاپ نهم پاییز 1388 ، نشر آگه
سوگنمایش شاه ریچارد سوم ، ویلیام شکسپیر ، پارسی از : دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی ، چاپ دوم 1389 ، موسسه ی انتشارات امیرکبیر
سوگنمایشِ هملت شاهپور دانمارک ، ویلیام شکسپیر ، پارسی از : دکتر میرشمس الدین ادیب سلطانی ، چاپ دوم 1389 ، موسسه ی انتشارات نگاه
پنجره ای گشوده بر چیزی دیگر : گفتگوی پی یر کابان با مارسل دوشان ، ترجمه ی لیلی گلستان ، چاپ اول 1389 ، چاپ و نشر نظر
موسیقی :
شب دگرگون : واریاسیون ها برای ارکستر ، اثر آرنولد شوئنبرگ ، رهبر ارکستر : هربرت فون کارایان ( ارکستر فیلارمونیک برلین ) ، ایران گام
ترانه های رامی ( ابراهیم منصفی ) ، نشر ماه ریز
پی نوشت : هر کس تجربه ی گوش دادن به آلبوم ترانه های رامی را از دست بدهد بی برو و برگرد خر است. شوخی ندارم. چند سال پیش سهیل نفیسی آلبومی از سوی همین نشر ماه ریز بیرون داد با نام ترانه های جنوب که هنوز هم که هنوز است از آلبوم های مورد علاقه ی من است. آن آلبوم بازخانی ی چند ترانه از همین ابراهیم منصفی ی دلبر با نام مستعار رامی بود اما این یکی خود جنس است. اصل جنس است. صدای رامی و صدای ساز رامی که از دالان گذشته ای به ما می رسد که اقلن چهل سالی عمر دارد. پاک ترین و بی غل و غش ترین موسیقی ای که به عمرم شنیده ام. ای رفقا! بروید و بخرید و بشنوید که خشایار تجربه ی بد پیشنهاد نکرده ست هرگز.
1
آنها میان طنین پیانو آهسته حرف می زدند. " حالا اینجا می نشینیم و نگاه می کنیم ، مثل وقتی خواب می بینیم. آخر این برای من مثل خواب می ماند ، که اینجا نشسته ایم ، این را به تو بگویم – همچون رویایی عمیق و بی مانند ، چون باید به خوابی عمیق رفت ، برای چنین رویایی... منظورم این است که این رویایی ست که خوب می شناسیمش ، خوابی ست که در همه ی زمان ها دیده ایم ، طولانی ، ابدی ، آری ، چنان نزدیک تو بودن که اکنون ، این ابدیت است.
زن گفت :
شاعر بورژوا. اومانیست و شاعر – یک آلمانی تمام عیار ، آن طور که باید و شاید.
هانس کاستورپ پاسخ داد :
- من فکر می کنم ، ما اصلا آن طور که باید نیستیم. به هیچ روی. شاید ما ( نظر کرده های زندگی ) باشیم ، خیلی ساده.
- کلمه ی قشنگی است خوب ، بگو ببینم... واقعا برایت خیلی مشکل نبود ، دیدن چنین خوابی. کمی دیر شده که جناب آقا با این سخن این خدمتکار حقیر را مورد لطف قرار دهند.
هانس کاستورپ گفت :
- حرف و سخن برای چه؟ حرف زدن برای چه؟ حرف زدن ، توضیح دادن ، این یک عمل جمهوری خواهانه است ، من این طور تصور می کنم. ولی تردید دارم که تا این حد شاعرانه باشد. یکی از ساکنان اینجا که تا حدودی با من دوست شده ، آقای ستمبرینی...
- او سخنانی برایت پرانده.
- خوب بله ، او بدون شک سخنور بزرگی است. بسیار هم دوست دارد اشعار زیبایی بخواند – ولی این مرد شاعر هم هست؟
- من از صمیم قلب متاسفم که هرگز افتخار آشنایی با این مرد محترم را نداشته ام.
- باور می کنم.
- آها! تو باور می کنی؟
- چطور؟ از این حرف منظوری نداشتم. حتما متوجه شده ای که من خوب فرانسه حرف نمی زنم. با وجود این ، با تو ترجیح می دهم به این زبان صحبت کنم تا به زبان خودم ، چون حرف زدن به فرانسه برای من حرف زدنی است به نحوی بدون حرف زدن – بدون مسولیت. مانند وقتی که در خواب حرف می زنیم. می فهمی؟
- تقریبا.
هانس کاستورپ ادامه داد :
- همین اندازه کافی است... حرف زدن واقعه ای است تهی. در ابدیت هیچ حرف نمی زنند. در ابدیت ، می دانی ، مثل این است که عکس بچه خوکی را بکشند : سر را به عقب خم می کنند و چشم ها را می بندند.
- بد نیست. تو در عالم خودت در ابدیت به سر می بری ، بدون هیچ تردیدی ، تا اعماقش را می شناسی. باید قبول کرد که تو یک رویایی کوچک جالبی هستی.
هانس کاستورپ گفت :
- از آن گذشته ، اگر من پیشتر با تو حرف می زدم باید تو را " شما " خطاب می کردم.
- خوب حالا ، تو قصد داری برای همیشه مرا " تو " خطاب کنی؟
- خوب بله. من از ازل به تو " تو " می گفتم و تا ابد هم " تو " خواهم گفت.
- این دیگر مثلا افراط است. در هر حال تو فرصت چندانی نخواهی داشت که مرا " تو " خطاب کنی. من به زودی از اینجا می روم.
( کوه جادو ، توماس مان ، ترجمه ی حسن نکوروح ، چاپ اول 1388 { چاپ قبلی 1368 } ، موسسه ی انتشارات نگاه )
پی نوشت : بی شک ، این کتاب شاهکاری ست که همتا ندارد در ادبیات مدرن. این که این بالا نوشته شده ست قطعه ای ست از یکی از زیباترین قسمت های این رمان که این رمان کم از این قسمت های زیبا ندارد.
2 – الف
من به جولیا پُز می دادم که پنج لیره می ارزیدم؛ به او می گفتم که او هیچ نفعی نمی رساند و از پادرینو در خواست می کردم که چرا حرامزاده های دیگری را بر نمی داریم.
اکنون ، می دانستم که بینوا هستیم. برای اینکه تنها بینوایان حرامزاده های سرراهی یتیمخانه را بزرگ می کنند.
2 – ب
به من گفت : " شما نمی دانید در این روستاها زندگی کردن بدون تکه ای زمین یعنی چه. شما ، مرده های شما در کجا دفن اند؟ "
به او گفتم که این را نمی دانم. لحظه ای خاموش ماند. کنجکاو شد. تعجب کرد. سرش را جنباند.
آهسته گفت : " می فهمم. زندگی همین است. "
بدبختانه ، او در گورستان دهکده ، مرده ی تازه ای داشت ، از دوازده سال پیش. و به نظرش انگار همین دیروز بود. نه آن گونه مرگی که همه می میرند. مرگی که وجودت را به آن بسپاری. که با ایمان آن را بپذیری.
به من گفت : " اشتباه های احمقانه زیاد کرده ام. همه ، تو زندگی می کنند. ولی زجر واقعی پیری ، عذاب پشیمانی است. در مورد این یکی هیچ وقت خودم را نمی بخشم. آن پسر... "
رسیده بودیم به خم راه ، زیر نیزارها. ایستاد و به لکنت گفت : " شما می دانید چه طوری مرد؟ "
( ماه و آتش ، چه زاره پاوه زه ، برگردان محسن طاهر نوکنده ، چاپ اول 1370 ، نشر قطره )
پی نوشت : تشکر می کنم از کتابخانه ی یک جایی که نفهمید من این کتاب را دزدیده اَم از آن جا.
3

و خداوند الکتریک گیتار را آفرید.
و شما چه می دانید از الکتریک گیتار؟
چرا که گمراهانید در وادی ی صدا.
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ببینی چه دیوونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
پی نوشت : از آوازهایی که از مادرم به من ارث رسیده ست.
رگ هاي سبز دست هاي نادياي من...
دخترك ديوانه...
همواره ، مثل نخستين روز ، سحر با نيش تنهايي بيدارم مي كند.
از يادداشت هاي شخصي ي چه زاره پاوه زه
۱
از سیگار فروشی بیرون می زنم او را به نام می خوانم. می چرخد و می ماند گوش دهد به پریشان گویی ام از درسها ، ساعتها ، درسها ، ساعتها : و آهسته گونه های ماتِ او میافروزد – به نورِ برافروخته یی طُوق کفتری. نی ، نی ، ترسان مباش!
این دل ریش است و پریش. بیچاره ی عشق؟
مِه های مهاجر به روی تپه چون چشم فراز می کنم از شب و گِل. مِه های معلق فراز درختهای نَمور. چراغکی در اتاقِ بالایی. دارد لباس تن می کند برود تماشاخانه! اشباحی در آینه ند..... شمعها! شمعها!
جسد جهودها دور و بَرم آرمیده می پوسد در خاک دشتِ مقدس شان. این جاست مزار مردم او ، سنگ سیاه ، خاموشی ی بی امید..... مِی سِل جوشی آوردم این جا. پشتِ آن درختهاست ایستاده با سرِ پوشیده بر سرِ گورِ همسرِ خود کُشته ، در شگفت که چگونه زنی که در بستر او می خفت به چنین روزی افتاده ست..... مزار مردم او وُ او : سنگ سیاه ، خاموشی ی بی امید : و هرچه مهیاست. نَمیر!
( تکه هایی از جاکومو جویس داستانچامه ای از جیمز جویس به فارسی ی بیژن الهی چاپ شده در هفته نامه ی تماشا - شماره ی ۲۱۵ - سال پنجم - بیست و چارم خرداد ۱۳۵۴ )
۲
شروع کرده ام به نوشتن یادداشت هایی شخصی. خیلی شخصی شاید. جز من تنها یک نفر این ها را خاهد خاند.
۳
دی شب Manoto1 شبه مستندی پخش کرد درباره ی Charles Manson یکی از بزرگترین قاتلین سریالی ی ( همان قاتل زنجیره ای ) آمریکا در قرن بیستم. از این مستندها که به درد بچه فشن های کافه رو و کافه نشین می خورد تا پزش را به هم حواله کنند که من دیدم و تو ندیدی و این چرندیات. صدای تلویزیون به گوشم رسید. رفتم و نشستم پاش. اما جالبی ش این بود که من بنا بر آشنایی ی قبلی ای که با این شخصیت داشتم باعث حیرت و ترس خاهرم شده بودم. خب! من چارلی را دوست دارم. همین خاهر عزیز را عذاب می داد.
به نظرم امثال Charles Manson لازمند. آدم هایی که شر و دیوانگی ی مجسمند. تا این ها نباشند هیچ تصویر درستی از خیر به دست نمی آید. گذشته از این امثال او و خانواده اش موجوداتی هستند که تعادل کسالت آور و ملال انگیز این دنیای اطراف ما را به هم می ریزند و همه را به وحشت وا می دارند و چه حالی می دهد این وحشتی که می گویم ازش. سرگرم می شوند آدم ها. به هم نگاه می کنند و از ترس همدیگر را در آغوش می کشند. بد است؟
فقط سوالی می ماند که باید از خودم صادقانه بپرسم. آیا اگر چارلی خانواده ی من را هم کشته و با چاقو تکه تکه شان کرده بود باز همین نظر را داشتم درباره اش؟
4
عادت بدی دارم. خیلی ها را مسخره می کنم بی که بفهمند. نمی دانم. شاید هم می فهمند. تو می دانی؟